|
تقديم به ياوران روزگار غربتم این سوت آخر است و غریبانه می رود تنهاترین مسافر تو از دیار تو
|
خبرت هست نگارا که بهار امده است /خبرت هست که بهار ، بی تو نگار امده است ؟ خبرت هست که شد عید و بهاران بدمید ؟ / خبرت هست که بادام به بار امده است ؟ خبرت هست که درین عید به حجران همیم ؟ / خبرت هست که گل رفته و خار امده است ؟ هست نوروز، بهار دل عشاق جهان / این چه عیدی ست که بی روی نگار امده است ؟ بی تو گفتم نرسم باز به نوروز دگر / وای دیدی که منم حی و بهار امده است ؟ خبرت هست که بی روی گل و سرو و هزار / نرگس مست بدان چشم خمار امده است ؟ به خدا که چو عزا هست مرا تلخ و سیاه / جمله ان عید که بی محضر یار امده است عید ان است که در مقدم جانان برسد / ورنه مهریست که خود در شب تار امده است سال ان است که با یار شود کهنه و نو / ورنه خود از گذر لیل و نهار امده است خبرت هست نگارا که بدور از من و تو / زین دل خسته و بیچاره دمار امده است [ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 0:59 ] [ مهسا ، تنهاترين مسافر ]
[ ]
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم... [ شنبه 2 مهر1390 ] [ 22:47 ] [ مهسا ، تنهاترين مسافر ]
[ ]
گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ... اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ... وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ... باور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ... گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ... گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد ... پایان را، بی آغازی دیگر ..!! [ چهارشنبه 23 شهریور1390 ] [ 19:34 ] [ مهسا ، تنهاترين مسافر ]
[ ]
غربت خودم را احساس می كنم غربتی در این دنیای غریب شكوه شكفتن در من پژمرده هیجان صدا در من شكسته بغض در گلوگاه دقایقم خفه شده و اشك ها یكی پس از دیگری بر گونه آرزوهایم می چكد آری ، آغاز دوباره زیست و هزاران بار مردن یعنی این یعنی پا نهادن در جاده بی انتهای هیچ یعنی گم شدن در پستویی از تنهایی یعنی در گور گناهانت خشكیدن یعنی انگشتانت را در چرخ شعرهایت له كردن من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم برای من همیشه همه چیز سیاه است و شاید در اوج شادی هایم خاكستری رنگ شود چهره هیچ كس را به یاد نمی آورم كسی برایم به یاد ماندنی نیست پرواز برایم ممكن نیست چرا كه نه فرشته ام ٬ نه پرنده من انسانم ، انسانی از جنس خاك [ چهارشنبه 23 شهریور1390 ] [ 19:30 ] [ مهسا ، تنهاترين مسافر ]
[ ]
چقدر این روزها دلم هوای تو را کرده ، کاش بودی تا سر بر شانه هایت به وسعت همه هستی بگریم و برایت بازگو کنم غم هجرت را ، غم بی تو بودن را ، غم تنهایی و بی پناهی را سخت محتاجم ، محتاج نگاه گرم و مهربانت ، دستان نوازشگرت و صدای آرام اما لبریز از امید و آرزویت پدرم چقدر حرف دارم برای گفتن ، حرفهایی که در دل نگاه داشتم ،پدر عزیزم نیستی تا ببینی دخترت پشتش به زیر غمهای دنیا خم شده و چند تار مویش سپید گشته ، پدر خسته ام وقتی بودی همیشه مرا با یاد خدا آرام میکردی و امید و توکل را به من می آموختی اما این روزها قهر خدا را احساس میکنم ، کاش بودی و مرا با خدا آشتی میدادی ، کاش بودی ... امید که دلم با خاطرات و گفته هایت باز آرام گیرد درست مثل آنروزهایی که در کنارم بودی ... [ چهارشنبه 25 خرداد1390 ] [ 23:11 ] [ مهسا ، تنهاترين مسافر ]
[ ]
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت..و سکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط میروم ..فقط میدوم یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما گرمی مهر تو را میخواهند غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی فقط صدایی مبهم قول داده بودی برایم سیب بیاوری سیب سرخ خورشید سیب سرخ امید یادت هست؟؟؟ و رفتی و خورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر برگی از زندگی ام را ورق میزنم امروز به پایان دفترم نزدیکم [ جمعه 9 اردیبهشت1390 ] [ 23:17 ] [ مهسا ، تنهاترين مسافر ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |